با یک با

شبیه یک چیز یا یک کسی شده‌ام که با اینکه همیشه جلوی چشمم بوده؛نه میشناسمش و نه میدانم چیست . حتی نمیدونم چطور شباهتم را با این مجهول‌‌النفس پیدا کرده ام . آینده آزارم میدهد،گذشته بیشتر ؛و حال ،که گویی نه بویی از گذشته برده و نه نشانی از آینده ی دیروز .چند روز پیش یک نفر را که ده دقیقه قبل با او آشنا شدم و توضیح میداد که تحت مداوای مشاور روانپزشک هست، گفت:
تو یه موجود نا امیدی !
– من نا امید نیستم / هیچوقت نا امید نبودم!
به نظرم هستی! بیشتر از هر کس دیگه! چطور میگی نیستم!؟
– من مطلقاً نا امید نیستم ؛ چون اصلاً به امید اعتقادی ندارم .

کاملاً بداهه این را گفتم؛بدون اینکه بهش فکر بکنم ؛و با اینکه سعی میکرد شماره ی مشاورش را به من بدهد ، از آنجا غیب شدم . در راه برگشت به نا کجا،با خودم فکر میکردم «امید» . هیچ درکی از این کلمه ندارم .

صد بار تصمیم گرفتم اینجا بنویسم ، اما هر بار بعد از کلی کلنجار همه نوشته ام را پاک کردم .راستش الان هم به همین نوشته اطمینان ندارم که تا آخرش پاک نشود ؛اما گویا این یک چالش است برایم . باید با یک نفر حرف بزنم . با یک نفر که از همه چیز و هیچ چیز خوب مطلّع است . با یک نفر مرده . با یک روح . با یک ناشناس. با یک با .

حبس ابد

سالها خورده‌ام ،زمان‌ها،ثانیه‌ها و لحظات پر شکوه عبث . اکنون گویی هنوز آنقدر فربه نشده‌ام تا خودم را قربانی چیزی یا کسی بکنم .کتاب ها را جستجو میکنم ،چون کاویدن جنازه‌های نویسنده‌گانی که از ترس خود با جهان پیرامون ،به کلمات پناهنده شده اند .پناه‌جویانی که بوی تعفن گرفته اند ؛و زمان آنان را چنان بلعیده که گویی هیچگاه نبودند، هیچ دردی نداشته اند ،هیچ غمی یا غصه ای و حتی اندوهی از آنان .سالیان پیش که از میدان انقلاب به سمت چهار راه میرفتم،شوق و گمانی داشتم که می خواستم زاده شوم در دنیای یک آدم پناهنده‌ی به کلمات ؛در جستجوی نویسنده‌ای غریبه .غریبه با هر چیز و هر کس .غریبه‌ای از دنیای من ، غریبه‌ای با دنیای خود . کتابی میخریدم و شادان به کُنج خود باز میگشتم .اما الان تمام سعی‌م اینست که مسیرم به انقلاب نخورد . خودم را حبس کردم در خود . حبس ابد .هیچ وثیقه‌ای به کارم نمی آید ؛ و چشم بسته ام به راه اندک ملاقاتی هایم ؛که لبخندی بیاورند و به تکرار مکرر امید را یاداوری کنند. امیدی ملال انگیز به پایان حبس ،یا عفو خداوندی . برای من دیدن آدم ها از شنیدن‌شان واجب تر است .زبان که باز می کنند ،به زنده‌گی ِ میخ‌ وار سنگ میشوند و فرو نمی روند. از اندوه می گریزند و شادی‌ای نمی یابند . اما زبان که به کام می برند، چشمانشان گواه مقدس ِ ملال و خستگی‌ست. از آدمیزاد ها متنفرم ، جز آن اندکانی که دریافته اند و جلوی حقیقت زانو زده اند، که رهایی نیست ،این تنها ایمانشان هست . از رنج فربه میشوند و خود را آماده‌ی پوسیدن میکنند.

مادر من احمقم .

اینکه تنها منم آنجا خیلی هم آزارم نمی دهد .به تنهایی عادت دارم؛ گر چه تلاشم همه عکس این بوده .به تجربه های جدید تن سپرده ام . از شِف شدن در رستوران گرفته تا اینکه در شلوغ ترین جای شهر چیزی به نام «سیگاری» را کشیدن . همچنان معتقدم آدم همه چیز را باید تجربه کند ، حتی اگر مقدور باشد مرگ را .اما بعضی تجربه ها از آدم فرار میکنند ؛ یا به عبارتی آدم را پس می زنند .حتی اگر تصمیم ت قطعی باشد .انگار که واقعن خدایی باشد و تقدیری برای یک قربانی ش نوشته باشد! فیلم اسب تورین را دیشب دیدم .بعد از دیدنش با خود گفتم این دیگر چه کسشعری بود . اما فاجعه تازه وقتی شروع شد که از خواب بیدار شدم . چشمانم را که باز کردم .بیدار شدم .به ساعت نگاه کردم .به قضاحاجتخانه رفتم . بسلامت برگشتم .غذایی تناول کردم و خودم را به محل کارم رساندم .شب شد . در راه برگشت به خانه چند نخ سیگار کشیدم .به خانه رسیدم .هنوز فیلم داشت ادامه پیدا میکرد . اسب تورین یک دردمند بود . یک آگاه به همه چیز . حتی به اینکه خدایی دیگر در کار نیست .یقیناً عذاب ها خودکار شده اند . دردمندی شیوع پیدا کرده و حتی کسی پیدا نمیشود که کتاب تازه ای به آدم بدهد .نویسنده های بزرگ همه مرده اند ؛ آنهایی هم که نمرده اند هنوز تصمیم نگرفته اند چیزی بنویسند .ساعت شش و سی و دو دقیقه صبح شده و من باید بخوابم .فردا یقیناً وقتی چشمانم را از خواب به کابوس روزانه ام باز میکنم،بی درنگ به ساعت نگاه میکنم و بعد راهی قضاحاجتخانه میشوم .انشالله بسلامت برمیگردم. غذایی تناول میکنم و خود را به محل کارم میرسانم ؛شب میشود و در راه برگشت به خانه چند نخ سیگار میکشم . به خانه میرسم و همچنان فیلم ادامه دارد . اسب تورین یک آگاه به همه چیز بود .یک دردمند ِملول .باید یک روز حقیقت را اعتراف کرد؛ مادر من احمقم …

پ . ن : عنوان این پست آخرین جمله ایست که نیچه بعد از ده سال جنون به مادر خود میگوید و جانش تمام می شود .

کار پولی

بله من اسمش را گذاشته ام «کار پولی» یعنی کاری که به واسطه انجام دادن آن پولی کف دستت میگذارند . شما به آن می گویید شغل ؛ آنها هم میگویند شغل . فکر می کنم تو هم به آن میگویی شغل .فقط من به آن میگویم «کار پولی» . وقتی قرار است تن به «کار پولی» دهم ، انگار کن فاحشه ای را که تن به پول می فروشد . من همه عمر درگیر مناسبات تخمی زنده‌گی خودم بودم ؛ اما هرگز نتوانسته ام تن به پول ؛ زمان به پول و روان به قوم جاکشان ِ صاحب پول نسپارم . گویی اجتناب ناپذیر است . کار پولی همواره منتظرم است تا دست از سر خودم بردارم و لنگ هایم را رو به رویش باز کنم تا سفت به من تجاوز کند فقط برای اینکه شما به من بگویید شاغل ؛ و پول ، که دمکراسی‌اش بر این پیاده شده که فقط من باید به او بدهم . و خودم به خودم بگویم جنده! .چس ناله نمیکنم . اما هر بار که قرار میشود بعد از چند ماه دوباره به یک کار جدید کون بسپارم ؛ حالم از خودم و هر چه درون و بیرونم است بهم میخورد .

کپل زمان روی دوچرخه .

هر وقت میام اینجا . یعنی اینجا که نه ، چون اصلن جایی نیست که وجود فیزیکی داشته باشه . هر وقت یه سر میزنم به وبلاگم در دنیای مجازی. دنیای مجازی.بذارید چند بار تکرار کنم ، دنیای مجازی،دنیای مجازی . یعنی اینجا از اونجایی که جسمم هست بهتره ! یعنی این دنیا از دنیای که دارم توش نفس میکشم تخمی تر نیست ؟ چرا اصلن اینجا ؟ چرا نمیرم یه جای دیگه .یه اتاق تاریک دیگه  و بی هیچ جنبنده ای. و بی هیچ نوری . و بی هیچ . و بی . و مزاحمی . وی . بذارید از اول شروع کنم ؛ هر وقت میام اینجـ… . چرا هر وقت ؟ چرا وقت باید تو این جمله من کاره ای باشه . من که همیشه از زمان با اون قضاوتای تخمیش فراری بودم . اصلن من بودم اون که خواهر زمان رو گایید . خود ِ خود ِ خو دم . وقتی که همه خواب بودن . نه ببخشید وقتی که ،وقتی که ای وجود نداشت . ولی میدونم گاییدم . خواهرش رو بعد، خودش رو . بذارید از زمان بگم براتون . زمان از نظر من پسره . یه پسر خوشگل 23 ساله. از اونا که موهاشون رنگ روشنه . پوستشون سفیده . معمولن تو جمعیت همه به اون نگاه میکنند . پسر های دیگۀ جمع میگن کاش من دختر بودم و این پسره دوست داشت بذاره تو من .و دخترای جمع همه همزمان فقط به یه چیز فکر میکنند : کاش این منو ب ُ ک ُ نه ! . دقت کرده اید چه بکن بکنی شده!؟ سگ برینه به این نوشته .میخواستم یکم کسشر بنویسم زمانی رو که دارین صرف خوندن این نوشته میکنید ،بگا بدم . ولی ریدم  و بوی گند این کلمات حال خودم رو هم داره بهم میزنه . از پشت ، پسره هیکلش شبیه دختراس . زمان رو منظورمه .وقتی راه میره دوس داری دنبالش راه بیافتی . حتی اگه بره به جهنم .زمان بی صاحاب رو میگم . اتفاقن پسره پولداری هم هست . گاهی با دوچرخه از جلوت رد میشه . نه اینکه از فقر سوار دوچرخه میشه نه . کور خوندید .به خاطر اینکه اندامش رو جلوی آدمای خیابون عرضه کنه . آخه خیلی خوش هیکله بی صاحاب . زمان رو میگم .گاهی هم با ماشینش رد میشه از روت . آخه تو رو تخمش هم حساب نمیکنه . تا میای تصمیم میگیری بالاخره زنده‌گی کنی ، پیر ت میکنه  و از زنده‌گی کردن سیر . زمان رو میگم . همون بچه خوشگله .حوصله ندارم دیگه ادامه بدم . از طرفی از کشیدن سیگار آخر نوشته هام هم خسته شدم .میخام برم سیگار بکشم و به کپل زمان روی دوچرخه فکر کنم ؛ و البته نوشته م رو با یه نخ سیگار تموم نکنم .

استیون هاوکینگ

بهتر است از یک زاویه ی دیگر به قضیه نگاه کنم .اینکه من نمیتوانم راه حلی پیدا کنم درست نیست ، من نمی خواهم راه حلی پیدا کنم درست تر است .یعنی کنار آمدن با همه چیز . هر کس به اندازه ی سایزش . استیون هاوکینگ تازه فهمیده که خدایی نیست ؛ دانشمند ها نشان داده اند همیشه در طول تاریخ کسخل ترین ها بوده اند ،همه چیز را میخواهند بصورت علمی ثابت کنند ؛ برای مثال مثلن میگویند خوردن کیر باعث میشود سرما نخورید ،یا برعکسش ،خوردن کیر باعث میشود بیشتر سرما بخورید؛ همین باعث میشود که همیشه کیر بخورند . ماهیگیری هم کم کم دارد به روزای آخر خودش نزدیک میشود ،این را بد جوری حس میکنم؛  خوش به حالش . دارم کم کم جاهای متفاوتی را برای ماهیگیری امتحان میکنم ، جاهایی هست که خیلی برای ماهیگیری  خوب‌ند ولی امنیت ندارد ، ممکن است یک عده پیدا بشوند و بیایند ؛لختم کنند و شاید هم مورد تجاوز قرار بگیرم . همه چیز ممکن است . هوا هم کم کم دارد سرد میشود، از روی رودخانه باد خنکی به سمت ساحلش می وزد ؛باد تنهایی را به سرو صورتم می کوبد . وقتی که سیگار تمام میشود ماهیگیری هیچ معنی خاصی نمیدهد ، پس بهتر است سیگار تمام نشود ،از یک بابت دیگر هم صرفه جویی در مصرف سیگار مناسب این پوزیشن نیست . وقتی ماهی ها به قلابت نوک میزنند ،حس تنهایی کمتر میشود ،اما وقتی نوک زدنشان باعث شود در نهایت طعمه ات را بردارند و فرار کنند ،مثل یک بیلاخ بزرگ می ماند .تو را با تنهایی‌ت و یک بیلاخ بزرگ تنها می گذارد .به فکر فرو میروم ،و این قضیه اجتناب ناپذیر است ،ماهی بعدی را حتمن میگیرم .راستش گرفتن یا نگرفتن ماهی اصلن مهم نیست . همیشه ذهن من درگیر این است که چه چیزی ممکن است پیدا شود که واقعن مهم باشد .آدمیزاد با همه چیز کنار می آید و با هیچ چیز کنار نمی آید . اینقدر قضیه شخماتیک است که نهایتی ندارد .همه ی چیز های بزرگ در یک پوزیشن دیگر می توانند خیلی کوچک باشند و برعکس . همه ی اتفاق های خوب می توانند اتفاق های بد باشند ؛ یا اینکه باز هم برعکس . هیچ چیز مطلقی وجود ندارد . ماه امشب شبیه بادکنکی سفید بود که انگار بادش کرده اند و با آسمان فرستادند ؛ماه لعنتی .هیچ وقت نفهمیدم چرا ماه را دوست دارم . از آن احماقانه تر اینکه …. مهم نیست، به ماه که میرسم قضیه برای م پیچیده می شود . آنقدر که دیگر نمی توانم ادامه دهم ؛مگر اینکه سیگاری بکشم ، فعلن.

سارا کین

Sarah Kane
بعد از سی سال – اَی بابا اینقدر از این نوع  شروع نوشته هام بدم میاد که حد نداره – که زمان تلف کردم تازه یاد گرفتم ماهی بگیرم ،یعنی ماهیگیری . هاها خیلی حس خوبی بود ؛ تو مایه های اُرگاسم . شب اول دوتا ماهی گرفتم . شب بعد همین که داشتم قلاب رو مسلح میکردم برای ماهی‌ها ، بیاد نمایشنامه ویرانی سارا کین افتادم . البته نه خود نمایشنامه ئه ، نه ! به یاد خود سارا کین . سه هفته ای میشه که ویرانی رو خوندم ، الان که فهمیدم خودکشی هم کرده . بیشتر دوستش دارم . خود سارا کین رو میگم .دیوث همه شرایط با من بودن رو داره . با اینکه یکی از عامل هایی که عاشقش شدم این خودکشی‌ و فرجام زنده ‌گی‌شه، اما دوست داشتم هنوز زنده بود و این نمایشنامه ی لعنتی ویرانی ش را اینقدر ادامه میداد،اینقدر ادامه میداد….. اینقدر ادامه میداد….اینقدر ادامه میداد … اینقدر ادامه میداد … تا دلم نمیخواد بگم تا کی . ماهی اول نوک زد به قلابم . کشیدمش بیرون . از این پهن ها بود . باید اسم ماهی ها رو هم یاد بگیرم . البته همچین فرقی هم نمی کنه .مهم اینه که می دونم ماهی چه شکلیه . خیلی هم لیزه . انداختم رو سنگ های کنار رودخونه تا خوب بمیره . واقعن دوست ندارم بمیره اما انگار ماهی ها به مردن بدست ماهیگیر ها عادت کردن و براشون عادی شده . بهر حال همه موجودات باید به یه طریقی بمیرن .بلبل به غزلخوانی و قمری به کسشعر . قلاب رو مسلح کردم . از پشت سرم صدای گربه میومد . بوی ماهی رو فهمیده بود . ماهی رو پرت کردم براش و قلاب رو دوباره انداختم تو آب . آب خیلی آروم میگذشت . ماه رو قشنگ میتونستم توش ببینم . شت!  دیوید مامت هم نویسنده خوبیه . هرچند هنوز زنده ست و شرط  اصلی نویسنده خوب بودن رو برام نداره ، اما این آخری رو که خوندم ازش خیلی خوشم اومد . به پای سارا کین نمیرسه . اصلن اسم سارا رو همزمان نباید با هیچ نویسنده ای دیگه آورد ، مخصوصن اگه اون نویسندۀ لعنتی بخواد مرد هم باشه. خدای من باورم نمیشه ؛ وقتی بهش فکر میکنم انگار ده بار ماهی گرفتم و ماهی رو انداختم جلوی گربه . ذهنم دوباره درگیر سارا کین شد و به این فکر میکردم که وقتی به خونه برسم برم تو اینترنت و عکس هاش رو از تو اینترنت بگیرم و بزنم به در و دیوارم که همش بیادش باشم .این فکر که آدم ها بعد از خودکشی نمیتونن با کسی باشند خیلی آزارم میده ،آخه فکر میکنم این حس الان من به سارا یه حس لعنتی دو طرفه ست . ماهی دومی رو هم گرفتم . کوچیک بود . گربه رو صدا زدم و دادم به خوردش .دل و دماغ ماهیگیریم تموم شد و دیگه نداشتم . کاسه کوزه م رو جمع کردم . یکم با گربه گپ زدم و بلند شدم تا برم خونه . اینترنت . سارا کین . ویرانی . خودکشی . با هم بودن …
منو ببخشید برم سیگار .